ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

ابوالفضل همه زندگی مامانی و بابایی

پسر کوچولوی ما مریض شده:-(

1392/9/11 16:56
362 بازدید
اشتراک گذاری

پسر خاله کوچولو و دوست داشتنی من مریض شده ناراحت تعجب نکنین چون مامانی باید مواظب ابوالفضل باشه من این پست میزارم لبخند

از وقتی فهمیدم قراره به دنیا بیایی در پوست خود نمیگنجیدمنیشخند همش لحظه شماری میکردم و بیشتر از مامانی من منتظر بودم نیشخند یه روز صبح زود فکر کنم یکشنبه بود ساعت 5 بود دقیق یادم نیست بابایی زنگ زد به خاله معصومه تا بره پیش مامانی هممون حل شده بودیم مخصوصا من فرشتهآخه بی خبر داشتی میومدی و همه رو غافل گیر کرده بودی قلب کلیاصرار کردم تا من برم بیمارستان ولی چون باید میرفتم مدرسه نشد بالاخره شما به دنیا اومدی منم بعد خبر گرفتن از معصوم بابا(خاله معصومه) رفتم مدرسه خدا میدونه چقدر دلم میخواست زودتر ببینمت انتظار به پایان رسید من و دایی و خاله اومدیم پیش شما قلب من که فقط ازت عکس انداختم نازت میکردم ولی دلم نمیومد بوست کنم آخه میترسیدم اذیت بشی قلب از روز اول شیطون بودی خودتو تو دل همه جا کردی مخصوصا من همیشه وقتی با مامانی حرف میزنم اول سراغ تورو میگرم و با تو حرف میزنم چشمک چند روز پیش از اسین (نسرین) شنیدم مریض شدی کلی ناراحت شدم دیروز وقتی فهمیدم خونه مامان جون هستی اومدم پیشت الهی بمیرم حسابی سرما خوردی چشمات قرمز شده بودناراحت حال نداشتی نمیزاشتی عکس بندازم ولی من شکار میکردمنیشخند هرچی میخوردی یه کم هم به من میدادی الهی من فدات بشم ماچ باهم نقاشی کشیدم و یکم بازی کردیم امروز هم خواستم من برات این پست و عکسارو بزارم خییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم ابوالفضل قلبماچ

رفتی به استقبال بابایی

آدامس خیلی دوست داری بهش میگی گاگیز خنده داشتی از جیب بابایی آدامس برمیداشتی

هرچقدر بهت میگفتم با دستت آهنگ بزن گوش نمیدادیخنثی با پات داشتی اجرا میکردی چشمک

اینجام که  عین بابابزرگها راه میری خنده

با اصرار و شیرین زبونیت و ایشته(فرشته) گفتن منو بردی تا لبساتو که شسته بودن بهم نشون بدیقلب

مامانی رو که روی صندلی نشسته بود میخواستی بلند کنی ولی زورت نمیرسید و بابا رو صدا میکردیماچ

بعدش مداد رنگی هاتو آوردی تا ققاشی بکشی من و مامانی رو هم دعودت به همکاری میکردیقلب

اینجاهم مامانی داره نقاشیتو کامل میکنه چشمک

و اما هراز گاهی خم میشدی و تلوزیون نگاه میکردی به منم میگفتی :ایشته باخقلب

همه مدادارو ریختی روی زمین تا راحت باشی تعجب

نقاشی رو که کشیده بودی باهاش پازل درست کردی ابتدا کاغذ رو پاره کردی و بعد کنار هم میزاشتی قلب

شلوارتو نمیوشیدی میخواستی با شلوارک راحت باشی ولی نمیشد که سرما خورده بودی و بدتر میشدی داشتم ازت عکس مینداختم توهم عصبانی میشدی و میگفتی:ایشته اِلَمَخنده

قلب

قلب

ابوالفضل جون دعا میکنم زوده زود خوب بشی خیییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم قلبماچماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله ی آریسا
17 آذر 92 11:05
الهی زودی خوب بشی عزیزم و همیشه لبت خندون باشه چقدرم شیطون شدی تو ناشی شو ببین آفرین گل پسر میبوسمت عزیزم بوس بوس
مامانی و بابایی
پاسخ
ممنون خاله حسابی شیطون شده بوس برای آریسا جون