پسر کوچولوی ما مریض شده:-(
پسر خاله کوچولو و دوست داشتنی من مریض شده
تعجب نکنین چون مامانی باید مواظب ابوالفضل باشه من این پست میزارم 
از وقتی فهمیدم قراره به دنیا بیایی در پوست خود نمیگنجیدم
همش لحظه شماری میکردم و بیشتر از مامانی من منتظر بودم
یه روز صبح زود فکر کنم یکشنبه بود ساعت 5 بود دقیق یادم نیست بابایی زنگ زد به خاله معصومه تا بره پیش مامانی هممون حل شده بودیم مخصوصا من
آخه بی خبر داشتی میومدی و همه رو غافل گیر کرده بودی
کلیاصرار کردم تا من برم بیمارستان ولی چون باید میرفتم مدرسه نشد بالاخره شما به دنیا اومدی منم بعد خبر گرفتن از معصوم بابا(خاله معصومه) رفتم مدرسه خدا میدونه چقدر دلم میخواست زودتر ببینمت انتظار به پایان رسید من و دایی و خاله اومدیم پیش شما
من که فقط ازت عکس انداختم نازت میکردم ولی دلم نمیومد بوست کنم آخه میترسیدم اذیت بشی
از روز اول شیطون بودی خودتو تو دل همه جا کردی مخصوصا من همیشه وقتی با مامانی حرف میزنم اول سراغ تورو میگرم و با تو حرف میزنم
چند روز پیش از اسین (نسرین) شنیدم مریض شدی کلی ناراحت شدم دیروز وقتی فهمیدم خونه مامان جون هستی اومدم پیشت الهی بمیرم حسابی سرما خوردی چشمات قرمز شده بود
حال نداشتی نمیزاشتی عکس بندازم ولی من شکار میکردم
هرچی میخوردی یه کم هم به من میدادی الهی من فدات بشم
باهم نقاشی کشیدم و یکم بازی کردیم امروز هم خواستم من برات این پست و عکسارو بزارم خییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم ابوالفضل 

رفتی به استقبال بابایی

آدامس خیلی دوست داری بهش میگی گاگیز
داشتی از جیب بابایی آدامس برمیداشتی


هرچقدر بهت میگفتم با دستت آهنگ بزن گوش نمیدادی
با پات داشتی اجرا میکردی 

اینجام که عین بابابزرگها راه میری 

با اصرار و شیرین زبونیت و ایشته(فرشته) گفتن منو بردی تا لبساتو که شسته بودن بهم نشون بدی

مامانی رو که روی صندلی نشسته بود میخواستی بلند کنی ولی زورت نمیرسید و بابا رو صدا میکردی

بعدش مداد رنگی هاتو آوردی تا ققاشی بکشی من و مامانی رو هم دعودت به همکاری میکردی




اینجاهم مامانی داره نقاشیتو کامل میکنه 

و اما هراز گاهی خم میشدی و تلوزیون نگاه میکردی به منم میگفتی :ایشته باخ


همه مدادارو ریختی روی زمین تا راحت باشی 




نقاشی رو که کشیده بودی باهاش پازل درست کردی ابتدا کاغذ رو پاره کردی و بعد کنار هم میزاشتی 




شلوارتو نمیوشیدی میخواستی با شلوارک راحت باشی ولی نمیشد که سرما خورده بودی و بدتر میشدی داشتم ازت عکس مینداختم توهم عصبانی میشدی و میگفتی:ایشته اِلَمَ



ابوالفضل جون دعا میکنم زوده زود خوب بشی خیییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم 




پسر کوچولوی ما مریض شده:-(
