کوهنوردی و گردش!
جمعه یکی از هفته ها تصمیم گرفتیم با عمه اینا بریم کوهنوردی. بابا زودتر از بقیه رسید بالای کوه
من و شما و عمه و عمو و آبجی و سینا باهم رفتیم. تو راه همش از سینا میخواستی که بغلت کنه بالاخره یه کم سینا و یکم من و یکم هم من بغلت کردم تا اینکه رسیدیم
بعد صبحانه برگشتیم که خودت بدون اینکه کسی کمکت کنه داشتی برمیگشتی. حالا نوبته عکساس: سینا و ابوالفضل
پسر نازم دیگه اینجا خسته شده و داره استراحت میکنه 




الهی مامان قربونت بره 



یه روز تعطیل رفتیم گردش
که شما خیلی بهمون کمک کردی
و همینطور کلی بازی کردی
اینجام داره به عمو کمک میکنه تا کابا رو باهم بپزن

با گِل بازی میکردی و می دوییدی و همینطور از جاهای بلند هم بالا میرفتی و من نمیتونستم ببرمت کنار خودم آخه پسر گلم مامان همش مواظبه اتفاقی برات نیفته 





آخ آخ !مامان جان بیا پایین میفتی 

پسر یکی یه دونم تو این گردش نقاشی هم کشیدی

اینجاهم چون مامانی پیشت نبود گریه میکردی 

همین که شب رسیدیم خونه از بس خسته بودی زود خوابیدی 
حیف مامانی هم از بس دنبالت میومد که خسته شده بود و دیگه شب یادش رفت عکس خواب نازتو بندازه


کوهنوردی و گردش!
